|
چشماش قهوه ای و کشیده بود،صورتش گرد و لپ دار رنگش گندمی لباش هم رنگ شراب شیراز و قلوه ای مو هاش خرمایی لخت و تا کمرش بود انتهای موهاش یه موج خاص داشت که دل هر کسی رو می تونست دار بزنه یه پیرن سفید تا روی زانو پوشیده بود آستیناش یه ذره از مچش بلند تر بود یه ساق و کفش سفید پاش بود که با اون پاپیون روی گوشه موهاش فرشته شده بود
داشت بارون میومد صدای زنگ گوشی اومد
-بله بفرمایی
-من زیر بارون منتظرم بیا ببینمت
بی مهابا دوید سمت در و پله هارو دوتا یکی پشت سر گذاشت کم مونده بود بخورو زمین
پشت در بود با چشمای درشت سیاه مردونه چهار شونه قد بلند موهای لخت سیاه که بارون مثل یه لایه شبنم روش نشسته بود
درو باز کرد تا دیدش دیگه نفهمید چی شد توی بغل اون بود و اونم داشت موهای مثل ابشارش رو ناز می کرد
تا از چهارچوب در اومد بیرون یه قطره بارون روی لباش نشست....اون رو با بوسه ای از رو لباش محو کرد
با صدای مردونش گفت:کاش فرشته ای مثل تو مال من بود
صدای ارمش بخشش به گوش رسید:مگه نیستم؟
سکوت شنید دوباره پرسید این دفعه تو جواب شنید:آره هستی ما تا ابد مال همیم
ولی انگار تو دلش چیز دیگه بود
مرد قصه اون روز رو با فرشتش به سختی به سر رسوند فرشته ام اینو از تو چشماش فهمید چشمایی که می گفت حقیقت نداره.اون روز با تمام مشکلاتش تموم شد
بعد از مدتی بهش زنگ زد
-سلام عشقم
-سلام خوبی؟
-نه
-چرا؟
-اون روز می خواستم بهت بگم.....
-میدونم از تو چشمات خوندم داری یه چی رو پنهون می کنی ولی نفهمیدم چی
-می خوام برم
-کجا؟
-اون دور دورا
- کی میای؟
-نمیدونم
-منتظرم
-شاید نیام
-من مطمئنم میای چون خودت گفتی من تا ابد فرشته ی توام
پسرک رفت و دخترک قصه ما تنها شد
الان سال هاست از اون ماجرا می گذره دختر تنها منتظر هنوز برا کسی فرشتگی نکرده
اخه قول داده برای.....فرشته باشه
+ نوشته شده توسط دختر تنها در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت
9:30 |
اعصابم خورد بود
بغضم گرفته بود تا رسیدم خونه دویدم سمت اتاقم و سرم رو گذاشتم رو تخت و زار زدم احساس کردم یکی داره مو هام رو نوازش می کنه سرم رو بالا گرفتم تو بودی تا دیدمت بی اختیار گفتم چرا تو گفتی عزیزم صبر داشته باش تا خواستم بغلت کنم محو شدی دوباره سرم رو گذاشتم رو تخت و با دست مشت زدم روش و داد زدم چرا چرا چرا................... + نوشته شده توسط دختر تنها در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 و ساعت
14:6 |
یه سال از نبودت گذشت
برا م ۱سال نود ۱۰۰سال بود الان ماه محرم یادم میاد دو سال پیش قبل از رفتن تو محرم از خدا خواستم نری سال بعدش تو نبودی این دفعه خواستم برگردی ولی امسال از خدا جونم می خوام همیشه مواظبت باشه من و تو که مال هم نمی شیم حداقل کاش با خوشبختی تو خوشحال شم + نوشته شده توسط دختر تنها در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 و ساعت
13:57 |
کاش...
کاش ی تونستی بینی حالم رو کاش می تونستی بفهمی حسم رو کاش می شد درکم می کردی حداقل یه ذره کاش اشکای پنهونی و خنده های ساختگیم رو می دیدی ولی تو چشم دلت رو بستی باشه... مگه نمی خوای بری پس بدون هیچ بهونه ای برو دیگه التماست نمی کنم اخه جنس دل تو از سنگ این چیزا حالیش نیست نمیفهمه التماس و گدایی چشمام از ته دله اصلا میدونی چیه..... تو یه نقطه کور بودی من خورشیدت کردم + نوشته شده توسط دختر تنها در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 و ساعت
10:34 |
رسمش نبود این جور بری تنهام بذاری تو غصه ها
تنها داری کجا میری صبر کن منم باهات بیام نمیدونم چرا منو تنها گذاشتی بی وفا میری برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات تورو با غریبه دیدم ولی از تو نبریدم فکر می کردم بر می گردی اما هیچ وقت تورو ندیدم آرزومه یه بار دیگه چشمای نازت رو ببینم دستای گرمت رو بگیرم داد بزنم واسط میمیرم + نوشته شده توسط دختر تنها در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 و ساعت
10:6 |
حتی عکستم ندارم که بذارم روبه روم
انقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم خیلی وقت از تو دورم کاش صدامو بشنوی کاشکی حس پر غرور این سکوت رو بشکنی انقدر دلم گرفته که می خوام گریه کنم این علاقه شدید رو به تو من هدیه کنم تورو با غریبه دیدم بگو اون یار تو نیست این همه دروغ میدونم کار چشمای تو نیست + نوشته شده توسط دختر تنها در شنبه بیست و دوم آبان 1389 و ساعت
18:16 |
این اپم با بقیه اپام فرق داره و اخر ماه پاکش می کنم
دیروز دوستام رفته بودن قهوه خونه یه بنده خدایی رو دیدن اون بنده خدا خیلی خودش رو از من برتر میدونست منم چون ناراحت نشه می گفتم اره تو خیلی از من سر تری این بنده خدا دیروز به دوستام گفته که خیلی از من سرتره دوستامم ریدن بهش گفتن که بد بخت ... بوده تورو تحمل می کرده اون بی چاره انقد مهربونه که نمی تونه دل کسی رو بشکونه خلاصه بچه ها قهویش کردن اومدن بیرون امروز زنگ زده بهم بیا اشتی گفتم نه بابا تو که می گفتی از من سر تری حالا برو دنبال کسی که در سطح خودت باشه من نامزد کردم اسمشم ... که الان این جا نیست وگر نه حالت رو میگرفت در کل امروز احساس کردم واقعا برای کسی شدم که ارزوش رو دارم و پیشم نیست + نوشته شده توسط دختر تنها در جمعه بیست و یکم آبان 1389 و ساعت
16:34 |
یادت بود بهم گفتی به بلاگم سر میزنی
این رو مخصوصه تو نوشتم شیما یادته کسی که دوسش داشت اسمش بنیامین بود یادته که از وقتی تو رفتی م و شیما با هم هم درد بودیم توی بعضی ذرذام ارومم می کرد حالا بنیامین داره میاد به احتمال زیاد شیما رم با خودش ببره دیگه واقعا تنها می شم زهرا که این جا نیست و سال بعدم میره مالزی اینم از شیما توام که.... کتاب پوریا یادته (در سوگ دل) نگار یادته؟ احسان رو از ست داد خانوادش رو از دست داد داداش کوچولوش رو از دست داد وهاب رو از دست داد چه قد زندگیم شبیه اونه مگه نه خدا جونم کمکم کن قد یه دنیا خستم خسته تر از همیشه + نوشته شده توسط دختر تنها در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت
10:57 |
حس آشنایی دارم
نه عاشقم نه بیزارم رهایی از هرچی که بود یه حس خوب می خوام تو راه باشم یه صدا از اون دورا باشم یه حال خوب از حرف آدما دورم من غرق خورشید و نورم رهایی از هر چی که بود یه حس خوب دستاتو بیار بالا رها شو از سکوت لحظه ها رها شو از این همه درد و غم فریاد بزن می خوام با تو باشم + نوشته شده توسط دختر تنها در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت
10:28 |
فرزاد:دوست دارم عاشقتم تنهام نذار
وفا:من هیچ حسی نسبت بهت ندارم اگه ام باهات بودم به خاطر دوستت داداش سعید بود من نمی تونم ا تو باشم ولی فکر و عشقم پیش کس دیگه میرم خدافظ بعد از چتد دقیقه سیعد به وفا اس ام اس میده سعید:وفا کیو دوس داری که به خاطرش فرزاد و که عاشقت بودول کردی؟ وفا:نمی شناسیش داداشی -:مگه داداشت نیستم باید بدونم؟ ـ:ولش کن داداشی مهم نیست -:نه می خوام بدوم کی دل اجی منو برده؟ -:باشه اون کس تویی خوب شد بای -:چرا من تو که میدونی من اهل این بازیا نیستم -: مگه من خواستم خب تقسیر دلمه -:باشه با هم دوست می شیم بعد از گذشت مدتی از این دوستی سعید:وفا ازت یه چی بخوام بهم میدی؟ وفا: تو جون بخواه -:یه بوس بهم میدی؟ -:حتما عزیزم بوووووووووووووووس -:وفا من فقط می خواستم انتقام فرزادو ازت بگیرم حالم بهتره تموم کنیم صورت وفا از اشک خیس شد سعیدم بدو هیچ توجه ای از روی یمکت پا شد و رفت + نوشته شده توسط دختر تنها در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 و ساعت
21:2 |
|
|